شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دوراندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()



مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()



تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد.
من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند.


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()



روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه !
پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه!
پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن!
من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه!
بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه!
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد !
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم !
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()



شش سال اوّل زندگی:

• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذیّت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن



>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()



حتی اگر شما را از همرزمانتان جدا کنند

 


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط فرزاد نظرات ()



این داستان رو یکی از دانش آموزان در وبلاگ کلاسشون قرارداده بود. خودتون ببینید!!


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط فرزاد نظرات ()



خری آمد به سوی مادر خویش                 بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرزاد نظرات ()